به خوان خاطره

به یک تلنگور مخملی ، به یک نگاه و به یک نشان

به نازکای اشارتی ، چه آشکار  و چه در نهان

به خنده ای و ارادتی ، به گریه ای و شکایتی

به مهربانی و همدلی ، به خشم و قهر  و به این و  آن

به خوان خاطره خواندمت ، به جشن آب و درخت و گل

به آفتاب سپیده دم ، به صبح صادق  آسمان

مگر نمانده به خاطرت  که وعده دادمت به سحر

مگر نگفتمت که نرو ، مگر نگفتمت که بمان

کنون که ماندی و عهدمان جوانه داد و به گل نشست

به یاد آن همه عاشقی ترانه ای ، غزلی بخوان

بخوان که شوق دوباره ای شکفته در دل و جان من

شبیه شوق پرنده ای به جفت و جوجه و آشیان


 

نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 6:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت