رودی که گم  کرده است

بشکن مرا  توفان و ویران کن این خانمان  کهنه  ما را

در گوش من تکرار کن هر شب افسانه مجنون و لیلا را

ای بیقرار ای بیقرار ای دل ، ای بی پناه مانده در بوران

بی تابیت قلب مرا سوزاند ، طاقت بیاور سوز سرما را

آتش مزن بر  جان من دیگر ، کم گریه کن شب می رود  آخر

لختی بمان خورشید خواهد خواند ، آیات گرما بخش فردا را

گلبرگ گلها کرده گلپوشت ، یخ بسته گلهایت در آغوشت

می ترسم از چشمان خاموشت ، طاقت ندارم این تماشا را

آواز سبز سهره ای در باد ،  می پیچد و آهسته می گریم

حس می کنم گل کرده ای در من ، عطر تو پر کرده است صحرا را

نعش  تو را بر دوش  می گیرم ، سرما و برف و باد و توفان نیست

دارد نوازش می کند خورشید  گلبرگهای  مانده بر جا  را

بر دستهایم مانده ای بیجان ، من مانده ام مبهوت و سرگردان

باغی که جان داده است در بوران ، رودی  که  گم کرده است دریا را

                                                    این شعر در تاریخ ۱۵/۷/۷۹ سروده شده  است


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 4:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت