تبليغاتX
 قاف
 

به خوان خاطره

به یک تلنگور مخملی ، به یک نگاه و به یک نشان

به نازکای اشارتی ، چه آشکار  و چه در نهان

به خنده ای و ارادتی ، به گریه ای و شکایتی

به مهربانی و همدلی ، به خشم و قهر  و به این و  آن

به خوان خاطره خواندمت ، به جشن آب و درخت و گل

به آفتاب سپیده دم ، به صبح صادق  آسمان

مگر نمانده به خاطرت  که وعده دادمت به سحر

مگر نگفتمت که نرو ، مگر نگفتمت که بمان

کنون که ماندی و عهدمان جوانه داد و به گل نشست

به یاد آن همه عاشقی ترانه ای ، غزلی بخوان

بخوان که شوق دوباره ای شکفته در دل و جان من

شبیه شوق پرنده ای به جفت و جوجه و آشیان


 

نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 6:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


رودی که گم  کرده است

بشکن مرا  توفان و ویران کن این خانمان  کهنه  ما را

در گوش من تکرار کن هر شب افسانه مجنون و لیلا را

ای بیقرار ای بیقرار ای دل ، ای بی پناه مانده در بوران

بی تابیت قلب مرا سوزاند ، طاقت بیاور سوز سرما را

آتش مزن بر  جان من دیگر ، کم گریه کن شب می رود  آخر

لختی بمان خورشید خواهد خواند ، آیات گرما بخش فردا را

گلبرگ گلها کرده گلپوشت ، یخ بسته گلهایت در آغوشت

می ترسم از چشمان خاموشت ، طاقت ندارم این تماشا را

آواز سبز سهره ای در باد ،  می پیچد و آهسته می گریم

حس می کنم گل کرده ای در من ، عطر تو پر کرده است صحرا را

نعش  تو را بر دوش  می گیرم ، سرما و برف و باد و توفان نیست

دارد نوازش می کند خورشید  گلبرگهای  مانده بر جا  را

بر دستهایم مانده ای بیجان ، من مانده ام مبهوت و سرگردان

باغی که جان داده است در بوران ، رودی  که  گم کرده است دریا را

                                                    این شعر در تاریخ ۱۵/۷/۷۹ سروده شده  است


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 4:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ناگاه... اتفاق

ناگاه...ناگهان

ناگاه خط زدی صفحات دل مرا

حالا دلم ورق ورقش مستند به توست 


 

نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 2:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

با این تصویر حرفی برای  گفتن می ماند... ؟


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 6:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بوی باغ تو

وقتی  که بوی  باغ تو می آید از تنم

                       آماده ام که گل بتــــکانی به دامنــم

عطر شکوفه های اقاقی است می وزد

                       یا من شمیــــم نام تو را می پراکنـم

در من ولی هجوم غمی شعله می کشد

                      آتش  گرفتــــه است سراپای بودنـم

حس می کنم که گم شده ای در خزان من

                     حس می کنم مقصــر این روزها منم

بر من ببخش اینکه در اینجا نشسته ام

                    از عمق تلخ فاصـله ها حرف می زنم

بر من ببخش داغ بزرگی است رفتنت

                   بر من ببخش جرم کمی نیست ماندنم

من آن درخت بی بر  و برگ و شکوفه ام

                 حق من است اینکه به دست تو بشکنم

حالا بزن تبر  به تنم ، نه شکیب  کن

                 بوی بهـــــار بـاغ تو می آیــــد از تنــــــم

                                                                  این غزل در تاریخ ۲۱/۳/۸۲ سروده شده است


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 10:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


در سایتهای اینترنتی خبرهای غم انگیزی درباره وخامت حال احمد عزیزی منتشر شده  است.

بر اساس  این خبرها این شاعر معاصر از  ۱۵ اسفند پارسال تا کنون در بیمارستانی در کرمانشاه  در حالت کما به سر می برد.پزشکان عارضه قلبی ، نارسایی  کلیه  و  اختلالات داخلی  را  علت بروز  این وضعیت  اعلام کرده اند.گفته می شود به رغم تلاش فراوان پزشکان خروج  وی از  حالت کما فقط با معجزه  امکان پذیر خواهد بود.

این را  نوشتم تا برای بهبود حالش دعا کنیم . چون معجزه ها با دعا می آیند و گر نه ...


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 6:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خروج پرقدرت گاز از ستاره های جوان

۱) نگاه کن

 دختران آسمان

 با دامنهای نقره کار

 به شادباش  غزلخوانی  ماه

                 دف  می زنند

                                می رقصند

 اینقدر  نگو  شاعر  نیستم

 بیتی بخند

 تمام  دختران زمین شاعر می شوند

 تمام دختران زمین سماع می  کنند

*************

۲) از  چشمهایت به من ببخش

 من همه شاعریم را به آتش  می  کشم

 و شرط می بندم

 یک دو بیتی  از  چشمهایت

 خاکسترم را بابا طاهر می کند ...


 

نوشته شده توسط الهام امین در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 4:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse