تبليغاتX
 قاف
 

" سپیده "

چشمش گریست دشت به آتش  کشیده را

بی تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده را

آرام بر لبــــان عطشـــناک بوســـــــه زد

در بر  گرفـت قامـــــــت در  خون تپیــــده را

زینب ! عمود خیـــمه عالم شکسته شد

وقتی که کوفه بر  تو فرو بســـت دیده را

زینب ! به گوشه گوشه صحرا صبور  باش

گلهای نوشکفتـــــه از شاخه چیـــده را

پیراهنــــی  که بوی حسین تو می دهد

زینب ! صبـــــور باش دو دست بریـده را

آنک نگاه کن به افقهای دور دست

آن سینه سرخهای به مقصد رسیده را

زینب بگو به پستــــی و نامردمـی بگو

این گرگــــهای وحشی یوسف دریده را

زینب بگو که از  پس این شام می رسد

یک دست مهـــربان که بر آرد سپیده را

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 1:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


          بوی محرمش  می یاد    خیمه و پرچمش می یاد


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 12:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


  

 

همسایه

 

هر  چند  بعد  فاصله کوتاه است

 

هر  چند راه دور  و درازی  نیست

 

نایی ولی  نمانده که پیش  آیم

 

حالی برای عرض نیازی  نیست

 

در شهر  من همیشه شما هستید

 

حتی ز  دور خانه تان  پیداست

 

من اهل خاک پاک  همین شهرم

 

بود و نبود  و جان  ودلم اینجاست

 

شهری که آفتاب سحرگاهش

 

از  آسمان  چشم  شما  جاریست

 

از  برکت بهار  قدمهاتان

 

خاکش  قدم قدم  همه گل  کاریست

 

من اهل خاک پاک  همین شهرم

 

اما  اسیر بند گرفتاری

 

همسایه شماست  که افتاده است

 

این روزها  به بستر بیماری

 

همسایه  شماست ولی  تنهاست

 

کی باز  می شود گره از کارش

 

همسایه را به گردنتان  حقی است

 

مولا  نمی روید به دیدارش ؟


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 12:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوست دارمت ...

ای به یاد ماندنی ترین ترانه

 ای اصیل

ای سرود دختران بالغ قبیله 

در هجوم عطر اسب

ای غرور مردهای ایل

من چه بی بهانه دوست دارمت ... چه بی دلیل ...

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه یکم دی 1386 ساعت 3:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse