تبليغاتX
 قاف
 

چهار سال پیش رب  البیت الحرام مرا به ضیافتی خواند که طعم خوشایند

 

لحظه های نابش هنوز  کامم را  شیرین می کند. در  این فرصت مغتنم بر آنم

 

تا  جرعه ای از زلالی آن لحظه های پاک را در  جام لحظه هایتان بریزم. 

 

بخش اول: ورود به مدینه

 

 

 

 

از زمان ورود ما به مدینه دو ساعت می گذرد. اصلا نمی دانم  چه اتفاقی

 

افتاده است !

 

تا دقایقی دیگر قرار است برای نخستین بار به زیارت رسول خدا بروم.تمام

 

تنم از تصور آن لحظه عظیم می لرزد.

 

اینجا  مدینه است و من  در هتلی روبروی بقیع در  اتاقی خنک و مجهز به 

 

بهترین امکانات نشسته ام و حتی تصورش هم برایم سخت است  که زیر این

 

آفتاب سوزان زهرا چگونه ساعتها بر  سر مزار پدر گریسته  است تا  آنجا که

 

دیگران از گریه او به ستوه آمده اند.

 

برایم سخت است که بفهمم پیامبر و پسر عمویش  علی (ع) چگونه با یک

 

دانه خرما هر روز بارها و بارها  به چاههای آب اطراف مدینه رفته اند و  در زیر

 

این گرمای جهنمی با  خستگی  و گرسنگی لب  خندان به خانه  آورده اند.

 

احساس می کنم نخلهای مدینه یادگار دستهای علی است.ظاهر شهر 

 

مدینه اگرچه کمترین شباهتی به دوران رسول خدا ندارد اما اگر چشم دل 

 

باز  کنی  پیامبر  را در  پس  هر کوچه و در امتداد  هر خیابان می بینی  که به

 

رویت لبخند می زند و با همان لباس  عربی و چهره سوخته از آفتاب به تو

 

خوش آمد می گوید.

 

چشمهایم را می تکانم و گامهایم را تند می کنم.آنچه روبه روی من است

 

حرم شکوهمند رسول رحمت است.

 

گنبد سبزی  که هماره برایم مظهر پاکی و مهربانی بوده است.

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 7:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

نازدانه

برای کودک قشنگم سجاد

ای نازدانه !  ناز تو  را می خرم  به جان

جان داده اند  ناز تو  را نازدانگان

صد مرحبا  به دست  عزیزی که  نقش  کرد

روی تو را  فرشته  نشان ، غنچه بر دهان

حالا  که جان  من  به نفسهات بسته است

 با  هر نفس ترانه  ای  از زندگی بخوان

ای کوچک  بزرگ  که بالیده ام به  خویش 

هرجا که  نام نیک تو رفته است بر زبان

همبازی تواند  تمام فرشته ها

در  خوابهای  نازک  و نازت  در  آسمان

حالا  تویی نشانه من !  یادگار  من !

ای  یادگار خوب ترین روزها بمان

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 6:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

دلـــم دلتنــــگ  آوازت  کبـــــوتر

                                 دچار عشـــوه و نازت کبـــــــوتر

چه می شد گر بگیری خسته ای را

                                  به زیــر بال پــــروازت کبــــــوتر

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 5:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

شاهزاده

این شاهزاده را که  نشانم داد

دستی که مثل  آینه روشن بود

این شاهزاده ای که نشانم داد

تصویر  ناب  کودکی من بود

در هاله ای ز نور  و گل ولبخند

در انتهای یک شب بارانی

آمد  به سوی خانه من تنها

از سمت یک ستاره نورانی

لبریز از طراوت باران بود

مثل بهار غرق شکوفایی

با گیسوان خیس رها در باد

با چشمهای آبی دریایی

وقتی که از ستاره سخن می  گفت

حسی لطیف مثل شکفتن داشت

در  خنده های ساده و سرشارش

شوقی شبیه کودکی من داشت

آن شب برایم از گل سرخی گفت

در غربت ستاره  گمنامش

دلشوره های تلخ و عجیبی بود

در آن صدای عاشق و آرامش

هر چند  خسته بود ولی انگار

حسی به گامهاش توان می داد

او هم درست مثل من عاشق بود

این را به یک نگاه  نشان می داد

دلتنگ بود مثل خودم دلتنگ

از ابرهای کهنه بی باران

از دخمه های تیره بی روزن

از چشمهای خسته سرگردان

اهل زمین اگرچه نبود اما

اهلی تر از نگاه قناری بود

با یک نگاه اشک و یکی لبخند

مانند یک هوای بهاری بود

از سمت یک ستاره نورانی

آمد میان خانه من گل کاشت

او نه شبیه من که خود من بود

کاینگونه شور و حال پریدن داشت

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 5:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

چشمه در کویر

دور  از  تو چشمه ایست دلم خشک در  کویر

باران ندیده ، خسته ، عطشناک ، ناگزیر

تنها به شوق لکه ابری در آسمان

ناز  و  کرشمه می کشد از بادهای پیر

جز تو کسی به خستگی ام نیست مهربان

جز تو کسی به سرکشی ام نیست سر به زیر

زان چشمه زلال که جوشید زیر پات

حالا  نمانده جز  تلی از خاک ، جز کویر

حالا تو نیستی و زمانه سپرده است

خاک مرا به بوته خاری بهانه گیر

لختی بیا به دیدن دریا ببر مرا

باران مرا رها کن از این خلوت حقیر


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 1:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

چشم انتظار

چشم انتظار  چشم تو بودم که وا شود

چشم انتظار  تا که به چشم تو رو کنم

گاه نماز  آمده برخیز تا مگر

در  اشکهای چشم زلالت وضو کنم

ما را به خلوت تو نبوده است راه و باز

می خواهم  از تو تا به تو  نزدیکتر شوم

می خواهم آنکه در تب سوزان دشت تو

روزی هزار بار نسیم سحر شوم

می خواهم از بهار بخوانم به شوق تو

هر چند غنچه  ای نشکفته است بر لبم

ای چشمه چشمه نور  به چشمان من مخند

من قصه بلند  و غم انگیز یک شبم

مادر مرا به خواهش یک درد ناگزیر

در نیمه های یک شب بی ماه زاده است

در آسمان ستاره ندیدند کولیان

گفتند مادر  تو  چه بی گاه زاده است

گفتم اگر چه قصه غمگین یک شبم

اما طلوع صبح قشنگ تو می شوم

آبی ، سپید ، زرد، سیاه و بنفش ، هیچ

رنگ تو  هر چه هست به رنگ تو می  شوم

در آسمان طالع من یک ستاره نیست

اما به روی ماه تو ایمان می آورم

تا  باز  هم شکوفه کند  خنده های تو

من قول میدهم به تو باران می آورم

چشم انتظار چشم تو گل می دهد  دلم

تا  از هوای سبز  تو سرشار تر شود

می خواهم از خدا  که  سراپای  هستیم

در  گریه های لحظه دیدار  تر شود

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 12:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق دیر سال

ای حسرت همیشــگی  ای دور ! ای محال !

معشوق من ! تجسـم یک عشق دیر سال

ای آفتـاب شــــرقی من  چشـــم های  تو

پیشــــانیت سپیــــده یک صبـــح بی زوال

یک اتفاق ســــــاده نبود عشــق و در دلم

این لرزه های  سخت نمی رفت احتـــمال

ناگـاه آمـــــدی تو  و در  این  دل  کــــــویر

جوشید زیر هر قـــــــدمت چشمه ای زلال

دیدم تو  را چنان که دلم خواست مهربان

دیدم تو را چنان که دلم خواست بی مثال

حالا به کنج تنـــگ دلم یک پرنده هست

هی می زند به شوق وصـــال تو بال بال

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 8:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

رسول نور و نوازش

عزیز کرده خدایت تو را به چشم جهانی

عزیز روی زمینی ، عزیز دور زمانی

نسیم صبح نگاهت مگر وزیده به عالم

که از کران به کرانش ز نام توست نشانی

شمیم باغ بهشت است می  رسد ز دهانت

سخن بگو که به دامان خاک گل بفشانی

سخنوران جهان چون قبای غبطه نپوشند ؟!

که ریزد از کلماتت عقیق سرخ یمانی

تمام شهر شد ابلیس  و پیش پای تو رویید

مگر ز پای بیفتی ، پیام را نرسانی

رسول نور و نوازش ! چقدر صبر توانی

به گوش این کر و لالان چقدر  آیه بخوانی

بگو به جهل عرب هان ! چه معجزیست فراتر

از اینکه در برهوتی درخت گل بنشانی

نماز صبح زمین سالهاست دیگر ادا نیست

بلال  را بفرستید تا بگوید اذانی

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 7:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دیدار

ای مهربان که نام تو را یار گفته اند

چشم تو را فروغ شب تار گفته اند

از دستهای مهر تو اعجاز  چیده اند

از  گامهای سبز تو بسیار  گفته اند

ما  با در و دریچه و روزن غریبه ایم

با ما سخن همیشه ز دیوار گفته اند

وا کن ز نور پنجره ای رو به روی ما

کز  ابرهای تیره به تکرار گفته اند

برخیز و پرده برکش از آن روی تا  که ما

باور کنیم آنچه ز دیدار گقته اند


 

نوشته شده توسط الهام امین در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 5:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهار در آتش

ندیده ای که بسوزد بهار در آتش

رسیده جان به لبم روی دار در آتش

منم که در عطش جرعه ای ز دریایت

کشیده ام همه عمر انتظار در آتش

مرا به سفره افطار عشق مهمان کن

مرا که سوخته ام روزه دار در آتش

مخواه دیگر  از این بی نشان بی شب و روز 

از این  شکسته دل بیقرار در آتش

قلندرانه بخواند ترانه بر سر دار

سیاوشانه برقصد سوار در آتش

به گوش باد بگو رودها به پا خیزند

که سوخت دختر دریا  تبار در  آتش


 

نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 4:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


قصه العشق

یک نفر بود  و یک نفر که نبود

زیر  این گنبد بلند  کبود

غیر رنگ خدا  نبود  دگر

پشت آن چشمهای راز آلود

قصه اینگونه بود از آغاز

یک نفر  آفرید چشم تو را

و دلی  هر چه را که داشت فروخت

در بهایش  خرید چشم  تو را

قصه اینگونه بود آن دل تنگ

دوست می داشت عاشقت بشود

در بهای تو داد هر چه که داشت 

تا که اینگونه لایقت بشود

من چه گرمم پر از حرارت و نور

چشمهای تو بود یا خورشید

کاین همه نور و عشق و  گرمی را

به زمستان جان من بخشید

چشمهای  تو بود  می دانم

نور خورشید پیش چشم تو  چیست

پیش آن چشمه های نورانی

نور خورشید با ستاره یکیست

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 7:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

سپیده

چشمش گریست دشت به آتش  کشیده را

بی تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده را

آرام بر لبــــان عطشـــناک بوســـــــه زد

در بر  گرفـت قامـــــــت در  خون تپیــــده را

زینب ! عمود خیـــمه عالم شکسته شد

وقتی که کوفه بر  تو فرو بســـت دیده را

زینب ! به گوشه گوشه صحرا صبور  باش

گلهای نوشکفتـــــه از شاخه چیـــده را

پیراهنــــی  که بوی حسین تو می دهد

زینب ! صبـــــور باش دو دست بریـده را

آنک بگو به پســـــتی و نامردمـــی بگو

آن سینه سرخهای به مقصد رسیده را

زینب بگو به پستــــی و نامردمـی بگو

این گرگــــهای وحشی یوسف دریده را

زینب بگو که از  پس این شام می رسد

یک دست مهـــربان که بر آرد سپیده را


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 5:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

فرصتی به رنگ آرزو

مهربان من ! تویی  که چشمهات ، بوی شعر عاشقانه می دهد

خنده ات برای خـون گریستن ، روز و شب  به من بهانه می دهد

دلخــوشم به لحظـــه های دیدنت ،  در کنــار من نفس کشیدنت

زیر تابش نگــــاه روشنت ، باغ شعــــــر  من جـــــوانه  می دهد

یک پرنـــــده در قفس ، چقــدر  خوب ! فرصتی به رنگ آرزوی من

راستی به این پرنــــده غریب  ، دستـهات  آب  و دانه می دهد ؟

دســـتهای گـــرم تو به من ، این پرنـــــــده شکســــته بال و پــر

شوق بی دریغ سبـــــز زیستن ،  حس  گرم آشیــانه می دهد

التمــــــاس می  کنم مرا ببر  ،  تا  به هر کجــا  که می روی ببر

 تا به هر کـجا  که آسمان به ما ، بال می دهد ،کــرانه می دهد

آشــــنا چنــــان بهـــار با درخت ، آشنا چنـــــان نسیــــم با کویر

بودنت به لحظــه های بودنم ،  رنگ و بوی شــــاعرانه می دهد

مهربان من بمـــان که تا ابد ، سایه سـار  خستگیت می شوم

کاشــکی کسی ندا دهد به من ، این اجـــازه را زمانه می دهد 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 5:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

سیب  سرخ

چه  آرمیده  ای آرام !

گویا که هرگز دستهایت دست هیچ گناهی  را لمس نکرده  است

و دستهای  تو  نبود  که مرا در نطفه کشت و من  اینگونه سرخ متولد  شدم

چه آرمیده  ای  آرام !

گویا نمی دانی سیب  کالی  که در  انتظار  دستهای باغبان سرخ شده بود

 دیشب به زمین افتاد


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 12:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دلنوشته  ای برای  ماه

کولیان آسمان کدام شادمانی  را کل  می کشند

که دوشیزه ماه اینگونه قامت شکسته به حجله می رود.

چه سرنوشت غریبی!

و  من احساس  می کنم که  ماه  گیسوی  تقدیرم را می بافد

و به خاطر دارم ماه همبازی  کودکیهایم بود

همبازی  قایم باشکهایم

و من تمام  زخمهایم را  فقط  به  ماه نشان داده ام و تمام آوازهایم را فقط

برای او  گریسته ام و  تمام شعرهایم را ...

و می ترسم کولیان  آسمان  پیراهن  چین دار  نقره کارشان را دور  بیاندازند

آنوقت ماه تمام می شود

من می ترسم و فکر  می  کنم

که هیولایی  ماه را بلعیده است

در  همان  حجله ای  که قرنهاست هرشب  ماهی بلعیده می شود

هرشب ماهی تمام می شود

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 1:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

انتظار

 صحرا! ز آسمان تو باران  نمی رسد

این انتـــظار تلــخ به پایان نمی رسد

اسب بهار  هر چه بتازد  در  این کویر

حتی به گرد پای زمستان نمی رسد

چندیست پلک خسته چشمان من به هم

از ترس خوابهـــای پریشان نمی رسد

مانند  موریـــانه به جانم فتــاده  است

شکی که سالهاست به ایمان نمی رسد

تاری تنیده بر تن من تیــرگی و  هیچ

پیکی ز سمت صبح درخشان نمی رسد

 ابری ترین هــوای زمینم که هیچگاه

دستم به روشنایی باران نمی  رسد

بس کن غزل که حس پریشان روح من

جز در پناه مرگ به سامان  نمی رسد


 

نوشته شده توسط الهام امین در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 12:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse