تبليغاتX
 قاف
 

به میمنت  ماه مبارک رمضان

از مشرق عشق بوی جان آمده است

                          از غیب  صفای بیکران آمده  است

یکبار دگر به اصل انسان برگرد

                         از  خویش رها شو رمضان آمده است               


 

نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 7:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

غم مخورید ، زیرا  قادری  متعال  در پس  پشت  و آن سوی این جهان  مادی 

هست،  قادری  که  همه عدل  است و رحمت است وشفقت است و عشق .

اگر می خواهید خدا  را  بشناسید ،  در  پی  کشف  رازها  نباشید ، بلکه به

گرداگرد خویش  نگاه کنید ، او را خواهید  دید که  با کودکانتان سرگرم بازی 

است.

 و به آسمان بنگرید، او را خواهید دید  که  در میان ابرها  گام بر می دارد ، در 

حالیکه دستهایش را در آذرخش دراز  کرده  است  و  در باران پایین می آید .

 او را خواهید دید که در گلها  می خندد ، آن گاه به پا می خیزد و  در  لا بلای 

درختان ، دستانش  را برای  شما  تکان نمی دهد.

خداوند  برای  حقیقت دروازه هایی بسیار  تعبیه کرده  است تا به هر مومنی 

که بر  آنها  می کوبد خوش  آمد  بگوید.

در  ژرفای جانم ترانه ای دارم که هیچ کلامی آن را نمی  پوشاند

در دانه دلم آوازی دارم که همچون جوهر بر کاغذ  نمی لغزد

این آواز  همچون ردایی ململی احساس  مرا در بر  می  گیرد 

و  هرگز  مانند  رطوبت بر زبانم  جاری  نمی شود 

                                                                                       حکمتهایی از  جبران خلیل جبران


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 10:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهار  زرد

پیراهن خاکستری ، عینک ، نگاهی سرد

آشفته مو ، بی حوصله ، لبخند می زد مرد

با حرفهایی روشن از  جنس تن خورشید

هر روز  می  آمد  دلم را زیر و رو  می کرد

دنیای من پر می شد از  عطر  نفسهایش

با خود  شمیـم باغ باران خورده می  آورد

کم کم  ولی شیرینی آن روزها  جان داد

در  طعـــم تلخ عصـر  غمگین بهاری  زرد

وقتی  که در بهت  خیابان سیب سرخی را

دستان من  تقدیم دستان قشنگش  کرد

رنجید از من ، رفت ، طوفان شد  و گم کردند

تصویر چشـــمان  نجیــبش را غبــار  و  گرد

فریاد کردم هر چه می خواهی همان  باشد

گفتم که باشد  هرچه می خواهی! ولی برگرد

من بودم و من در خیابانی  سیــــاه  از دود

با مـــردهای مرده ،  زنهای  کبــــود  از درد

خون گریه می کردم و گم می شد صدای من

در  زوزه های  رخوت آلود  سگــــی ولگرد

من  گریه می کردم ولی می دیدم آنسوتر

 مثل  همیشه باز  هم لبخند  می زد مرد

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 7:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دختر  تابستان

آدمم ، اهل زمیــــــنم ، دل تنگی دارم

مادرم گفته که چشمان قشنگی دارم

مادرم گفـــته که در مــــــاه تمـــوزم زاده است

آفتـاب از نفــــس شــــرقی من گل داده است

من سحــــرزادم و خورشید غزلخوان من است

صبح یک چشمه ز چشمان درخشان من است

روشنی از افــــق چشـــم سیـــاهم پیـــداست

دختر مشـــــرقم از طرز نگاهـــــــــم پیــــداست

عشق همـــرنگ غزلهای  پریشـــان  من است

عشـق لبخـــند من  و گــــــریه پنـــــهان  من است

نور  از آیـــــــنه چـشــــم زلالم جــــاری  است

آسمان رقص  کنان در  پر و بالم جاری است

به بهــــار و نفـــس  باغـــچه عــــــادت دارم

من به روییـــــــدن یـــک برگ ارادت دارم

آدمی اهل زمینم که دلش تنگ شده  است

گل سرخی که به جادوی کسی سنگ شده است

مادرم گفــــته که دیوانگیــــم گل  کـــرده است

چند وقت است مرا سخت تحمل کرده  است

باورش نیست که این رود پر از طغیان  است

این خزان دیده همان  دختر  تابستان  است

من به باران ، به اجابت ، به دعـــا  محتاجم

من به دســـتان پر  از  مهــــر خدا محــتاجم

نی ز  نالیدن  من  حس  غزلخیــــــز  گرفت

شرجی چشــــــــم مرا بارش یکـــریز  گرفت

آدمی اهل زمینم که دلش تنگ شده  است

گل سرخی که به جادوی کسی سنگ شده است

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 5:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


و غزلی زلال  از شیخ اجل سعدی

خوبرویان جفا پیشـــه وفا نیــــز  کنند

 به کسان درد فرستند ، دوا  نیز  کنند

پادشاهان ملاحت چو به نخجیـر روند

صیـــد را پای ببنــــدند  رها  نیز  کنند

عاشقان را ز بر خویش  مران تا بر  تو

سر و زر  هر دو فشانند و دعا نیز  کنند

گر رود از  پی خوبان دل من عیب مکن

کاین گناهیست که در شهر شما نیز  کنند

نام من گــــر برود بر دهنت باکی نیست

پادشاهـــــان به غلط  یاد گدا نیز  کنند

سعدیا گر نکنـــد یاد  تو  آن مـــاه مرنج

ما  که باشیــم که اندیشه ما  نیز  کنند

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 4:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گل (۳)

ای کاش شبی به دیدنم برگردی

حتی  به نفس بریدنم برگردی

یک عمر برای دیدنت گل دادم

یک لحظه برای چیدنم  برگردی

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 2:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به یاد  ماندنی

ای به یاد  ماندنی ترین ترانه!

 ای اصیل !

ای سرود دختران  بالغ قبیله در  هجوم عطر  اسب !

ای  غرور  مردهای ایل !

من  چه بی بهانه دوست دارمت چه بی دلیل ...


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 12:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


"دو بیت ناب از  غزلی  از  امیر  خسرو دهلوی "

همه آهوان صحرا سر خود  نهاده بر  سنگ

                              به امید آنکه  روزی به شکار  خواهی آمد

کششی  که عشق دارد نگذاردت بدینسان

                               به جنازه گر نیایی به مـــــزار خواهی آمد

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 12:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نام تو

تقدیم به همسر  مهربانم

خورشید بود  نام تو یا ماه مهربان

کز  روشنیش غرق ستاره است خانه ام

عطر  بهشت داشت مگر  کز  ترنمش 

 گل می چکد ز بام و در  آشیانه  ام

نام تو رنگ بوسه باران به برگهاست

رنگ لطیف خنده یک باغ نسترن

نامی به رنگ روشنی صبح شاد عید

نامت بلند  باد  بلند آفتاب من

تکرار نام سبز  تو  تکرار عاشقی  است

می  خوانمت که عشق ببارد از  آسمان

می خوانمت به نام که عاشقترم کند

  شور  طنین نام عزیز تو  مهربان

اینک کتاب  زندگیم می خورد ورق

گویا رسیده  ایم به فصل بهار من

شوق  شکفتن است که  جوشیده در  رگم

تنها به یمن مقدم تو  "کامیار" من

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 7:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


باورم نمی شود

نه، نگو !

 حرف  آخر  تو نیست این

من هنوز باورم نمی شود

       نه !  نگو  پرنده  رفتنی  است

                        نگو ستاره هم غروب  کردنی است

      نه! من این  ترانه ها  سرم نمی شود

بوی  عشق  می وزد ز باغ

سرخ جامه دختران کوچک  بهار

بی قرار

غرق  رقص و پایکوبی اند

                  نه ! مخواه خاطرات بد  بماند از  بهار

                                                      حرمت  بهار  بشکند

                 حرف اول  تو این نبود 

                                     مرد  زیر  حرف  اولش نمی زند

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 7:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بدون دریا

همیشه با دگران تو همیشه تنها من

نگاه  کن که بدانی  چه کرده  ای با من

تو باغ  سبز بهشتی و  خاک مرده منم

چقدر فاصله دور  است بین تو تا  من

به  شوق  چیدن  انجیرهای  چشمانت

دویده ام همه راه را و حالا من

فریب  خوردم  و این بار نیز  رانده شدم

چه اتفاق  عجیبی دوباره  حوا  من!

شبیه اشک تو  از  چشمهات  افتادم

هبوط  کرده ام از آن  بهشت زیبا  من

مخواه ماهی  تو روی  خاک جان بدهد

چگونه زنده بمانم بدون دریا من؟

دلم خوش است که دوزخ مرا  پناه دهد

در  این میانه چه کاری بهشت را با من؟!

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 6:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


غزل چین

ای  که آیینه شفاف  غمت آیینم

چند  وقت است در  آیینه تو را می بینم

با بهار آمده ای  ای  همه خوبی  همه گل

بی جهت  نیست که من عاشق فروردینم

بی  جهت  نیست که در  خواب شبی می دیدم

دارم از قامت  سبز تو  غزل  می چینم

کاش  ای شاعر شوریده شبی برگردی

تا که  یکبار دگر شعر دهد تسکینم

دیگر امید  نمانده است  مرا پس  بروم

باز بر  بال  خیالات  خودم بنشینم


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 6:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse