X
تبلیغات
قاف
 

داغ تو بر دل شعر

برای زنده یاد  استاد محمد قهرمان

رفتی  و گذشت هر  چه بود ای شاعر

از شعر و ترانه و سرود ای شاعر

 

گفتند که از  شعر  خراسان پیری

رفته است ولی چقدر  زود ای  شعر

 

ما با تو هنوز درددلها داریم

هنگامه رفتنت نبود ای شاعر

 

گفتیم که چشم دیدنش نیست تو را

این چرخ بداندیش حسود ای شاعر

 

حالا تو کجایی که ببینی ما را

با سینه ای از زخم کبود ای شاعر

 

برگرد و ببین که در نبودت ما را

جاری است ز دیده رود رود ای شاعر

 

دیدیم در  آسمان تکان دادی دست

دستی  به نشانه درود ای شاعر

 

دیدیم نشست داغ تو بر  دل شعر

کاری نتوان کرد! چه سود! ای شاعر


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ساعت 6:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خبر  کوتاه بود و تلخ و باور نکردنی

 

 

استاد محمد قهرمان هم رفت

 

حرفی برای گفتن نمی ماند


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ساعت 5:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ماهیان اسیر

در هم تنیده ایم چو گلهای نسترن

گاهی تو سرخ می شوی و گاه نیز من

در هم تنیده ایم چنان شاخه های تاک

سرمست طعم نوبر انگور در دهن

عشق است می کشد به تغزل لب مرا

عشق است اینکه می کشدم سوی خویشتن

ما مثل ماهیان اسیریم در دو تنگ

یک روح عاشقیم که آواره در دو تن

دیوانگان شهر غم انگیز عاقلان

بیهوده نیست هر دو غریبیم در وطن

یوسف! مرا به سمت زلیخا شدن مبر

ترسم که باز پاره کنم بر تو  پیرهن


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ساعت 11:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


یک مثنوی  قدیمی...با عذرخواهی از دوستانی  که برایشان تکراریست.

"دختر تابستان"

آدمم ، اهل  زمینم ، دل تنگی دارم

مادرم  گفته که چشمان قشنگی دارم

مادرم گفته که در ماه تموزم زاده است

آفتاب از  نفس شرقی من گل داده است

من سحر زادم و خورشید غزلخوان من است

صبح یک چشمه ز چشمان درخشان من است

روشنی  از افق چشم سیاهم پیداست

دختر  مشرقم از  طرز نگاهم پیداست

به بهار و نفس باغچه عادت دارم

من به روییدن یک برگ ارادت دارم

دختری اهل  زمینم که دلش  تنگ شده است

گل سرخی که به جادوی کسی سنگ شده است

مادرم گفته که دیوانگیم گل کرده است

چند وقت است مرا سخت تحمل کرده است

باورش نیست که این رود پر از طغیان است

این خزان دیده همان دختر تابستان است

نی ز نالیدن من حس  غزلخیز  گرفت

شرجی چشم مرا بارش یکریز  گرفت

من به باران، به اجابت، به دعا محتاجم

من به دستان پر از  مهر خدا محتاجم

دختری اهل  زمینم که دلش  تنگ شده است

گل  سرخی  که به جادوی  کسی  سنگ شده است...

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای امیرکبیر

 "سامان بیسامان"

طنینی از صدایت مانده در گوش پرستوها

که می کوچاند آنها را از آن سوها به این سوها


نمایی از نگاه نافذت جاریست در دریا

که عمری برده دل از خیل صیادان و جاشوها


نسیمی می وزد از باغ کاشان که از کراماتش

شکوفا می شود گلهای قالی ها و زیلوها


کسی قدر تو را نشناخت، نام تو کتابی شد

کتابی خوانده يا ناخوانده در اعماق پستوها


ولی ما نقش خاقان شاه را بستیم با شوکت

به گلدان ها و لیوان ها، به تخت و برج و باروها


بخوان شرم از نگاه ما، مگر ما را ببخشایی

که شیران را بدل کردیم با موشان و زالوها


در این سامان بیسامان امیری کاش بازآرد

خرد را بر سر جانها و غیرت را به بازوها


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ساعت 8:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به آفتاب سلامی دوباره:

روزگار غریب  است. روزی که بنای این خانه مجازی  را به شوق افکندم گمانم این بود که هر  روز  به آن سری خواهم زد و به کلامی تازه آذینش خواهم بستتا گرد بر سر و رویش ننشیند. مجالی مغتنم خواهد بود برای دیدار و گفتگو با اهل دل . اما اکنون دو سال می رود که مرا هیچ ذوق و انگیزه ای بر این کار  نمانده است. البته بارها به شوق دیدار یاران به این خانه سرک کشیده و در مواردی  بسیار از ابراز  محبتهای  آنان شرمنده شده ام .چه بسیار  دوستان بزرگواری  که در این دوسال بارها تا قاف آمده اند و به یادگار پرچمی بر  فراز  آن برافراشته اند و من حتی  یکبار  به خانه های مجازی شان سری نزده ام که این خود مایه شرمندگی مضاعف  است. روزگار  اینگونه است گاهی، گاهی آنقدر گرفتار روزمرّگی ها می  شوی که به روز مرگی می  افتی.اما من گر چه در این دو سال در حوزه شعر  کم کار  بوده و آنچنان که شاید در  هوای  غزل و مثنوی نفسی از سر طراوت تازه نکرده ام،اما دست اندرکار نثرم. نگارش یک رمان تاریخی در  پنج فصل که دو و نیم فصل آن پایان یافته است و بر اساس برنامه ریزی اگر دست و نفس حضرت حق مدد فرمایدحداکثر یکسال دیگر  به دست چاپ خواهم سپرد و البته چون کار تاریخی است تحقیقات گسترده و وقت و حوصله بسیار می طلبد. دعایم کنید که به سرانجام رسد. به هر حال آمدم که بگویم زنده ام چون بعضی عزیزان در مطالب خود خصوصی این پرسش را مطرح کرده بودند که "فلانی زنده ای ؟" دعایم کنید که چشمه واژه هایم نخشکد و خداوند به زودی بر این بنده اش منت گذارد به رویش غزلی تازه. تا دیداری دوباره...

و یک رباعی...

از کوچه گرم آفتاب آمده ام

با بار عطش به شوق آب امده ام

دریاب مرا به جرعه ای، هان نکند

غفلت زده در پی سراب  آمده ام!

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ساعت 10:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


"به پیشگاه ماه شکافته "

تا نتابد ز فراسوی افق

ماه نورانی پیشانی تو

شب  پرستان به مصاف آمده اند

دشنه در دست به ویرانی تو


تشنه ای تشنه تر از ظهر کویر

آب در یک قدمی می رقصد

آسمان روی زمین می افتد

در شط خون علمی می رقصد


مشک از دوش تو افتاد به خاک

خاک عالم به سر دریاها

زیر این بار  گران نیست شگفت

بشکند  گر  کمر  دریاها


رودها تشنه لبهای تواند

ابرها  محو تماشای  تواند

آبهای همه عالم خجل از

وسعت  آبی دریای  تواند


بوسه زد تیغ به پیشانی  تو

هان ! ببینید چه شق القمری

آسمان باز  گشوده است آغوش

می رسد هر  دم از این باغ ، بری

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه چهارم دی 1389 ساعت 4:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شالی از  شکوفه  برتر  شد

کتاب شعر "شالی از  شکوفه " در هفتمین جشنواره قلم زرین عنوان مجموعه شعر برگزیده سال ۸۸ کشور  را به خود اختصاص داد.

به مناسبت ۱۴ تیر روز ملی قلم ، هیئت داوران هفتمین جشنواره قلم زرین کتاب  " شالی از  شکوفه " را  از  میان دو هزار عنوان کتاب  شعر  منتشر شده در  سال ۸۸ به عنوان کتاب برگزیده سال انتخاب کرد.

افزون بر این کتاب ، همچنین مجموعه شعر  " روزی کبوتری  " اثر عباس باقری از سیستان و بلوچستان (نشر فصل پنجم ) در بخش  شعر  سپید به عنوان  کتاب برگزیده سال معرفی  شد.

این جشنواره هیچ اثری  را در دو بخش داستان و پژوهش  ادبی ، واجد شرایط  احراز  عنوان کتاب  سال ندانست و فقط از داستان  "مامور" نوشته موذنی  و  پژوهش  "از  پاژ  تا دروازه رزان " اثر محمد جعفر یاحقی تقدیر شد.

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ساعت 11:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


"هجوم غوغا"

آیــــینه ای نماند میــــان غــــبارها

خون شد در این میان دل آیینه دارها

طوفانی از تبر به تن سروها و بعد

رنگ خــــــــزان گرفت تمام بهارها

ضحاک مرگ باز نشسته است بر سریر

از دوش و قلب و دیده بر آورده مارها

مردان مرد بر سر پیمان سرخ خویش

سر را سپــــرده اند به آغوش دارها

چون دور ، دور بی خردان است و ناکسان

در  هم شکسته است همه اعتبارها

این نابرادران برادر ، "شقـــاد" را

کردند رو سفیـــــد همـــه روزگارها

دوران ندیده است چنین روزها که ما 

دیدیم در اسارت تنــــــگ حصارها

در این هجوم وحشی غوغا و خون و مرگ

می آید این ندا ز همـــــه کوهسارها

هشدار روبهان و سگان گرسنه را !

شیران نرفته اند از این بیشه زارها

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 ساعت 7:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


                   به بهانه بهار که آمده است برای سبز کردن و سبز شدن ... 

ای صدای روشن باران به گوش دشتها

پیک فروردین به ذهن لاله پوش  دشتها

کوک کن ساز  بهاران را که بر گردند باز

پای  کوبان دختران گل فروش دشتها

در حریری از گل مریم بپیچان باغ را

تا بجوشد جان ز  چشم چشمه جوش  دشتها

تا پرستوها بیایند و ببیند آسمان

جشن تشییع زمستان را به دوش  دشتها


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 ساعت 4:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شالی از شکوفه منتشر شد.

نخستین مجموعه  شعرهای  اینجانب  با عنوان " شالی از  شکوفه "  به همت  نشر تکا  منتشر و روانه بازار کتاب شد.

در این مجموعه که با جلدی زرشکی  رنگ  به چاپ رسیده ، تعدادی از سروده هایم  که محصول سالهای 75  تا 86  است  در چهار بخش غزل ، مثنوی، چهار پاره و رباعی و دوبیتی  ارائه شده است.

اشعار این مجموعه در واقع سروده های نخستین دهه زندگی ادبی من است و صد البته که نقایص و ضعفهای بسیاری دارد .

 نام این کتاب هم  برگرفته از یکی از ابیات  غزلهای این مجموعه است.

 " من غرق بوسه های  شکفتن کنم تو را    تو شالی از شکوفه بیاری سرم کنی "

 اگرچه حدود دو سال چاپ این کتاب به طول انجامید و در این مدت حتی یکبار برای پیگیری کارهای چاپ آن راهی تهران نشدم ، اما در مجموع از برآیند و نتیجه کار راضی ام.

شالی از شکوفه یکی از  10  مجموعه ادبی  است که نشر تکا  از بانوان شاعر سراسر کشور منتشر کرده است.

دکتر محمدرضا سنگری هم زحمت مقدمه این 10 مجموعه ادبی را بر عهده داشته اند.

امید است عطر شکوفه های این مجموعه نوازنده مشام جان آگاه عزیزانی باشد  که این مجموعه را تهیه می کنند یا به هر  نحوی به دستشان می رسد .

پیشاپیش از همه صاحبنظران به خاطر ضعفهای این مجموعه عذرخواهم.

 این هم بهانه ای است برای دلخوشی در این روزهای  بدفرجام...

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 11:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به یاد  قیصر امین پور که هستیش را آتش دردهای مردم سوزاند 

 به یاد او که تا همیشه برایمان زنده و بزرگ و عزیز است .. .روحش بلند باد

  

آرام بگیر مرد شاعر    

 آرام  بگیر  لحظه ای چند

از این همه دردها رها شو              

از این تن  خسته رخت بر بند

 

آرام بگیر تا ببینی

این شعله که در تو گر  گرفته است

انگار سر فرو کشش نیست 

 پیمانه خویش پر گرفته است

 

شاعر! همه وجودت آتش   

چشمان تو بغض ، نام تو درد(۱)

بی تاب  چو نعره های طوفان 

آرام بگیر لحظه ای  مرد

 

آرام بگیر تا نسوزد   

این شعله تمام هستیت را

غافل بشوی گرفته در دست

این مست زمام هستیت را

 

آری همه غمم همین بود 

این شعله تو را به کام گیرد         

تا آنکه نفس بماند او  را

خاکستری از تو وام گيرد

 

دیدیم و شد آنچه بیم آن بود

آمد خبری برای  مردم

شاعر همه چیز خویش را سوخت  

در آتش دردهای مردم

--------------------------

۱) اشاره به شعری از مرحوم امین پور : درد  نام دیگر من است      


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 5:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


" بهار زرد "                    این غزل در تاریخ ۳۱/۳/۸۲ سروده شده است

پیراهن خاکستری ، عینک ، نگاهی سرد

آشفته مو ، بی حوصله ،لبخند می زد مرد

با حرفهایی روشن از جنس تن خورشید

هر روز می آمد دلم را زیر و رو می کرد

دنیای من پر می شد از عطر نفسهایش

با خود نسیم باغ باران خورده می آورد

کم کم ولی شیرینی آن روزها جان داد

در طعم تلخ عصر غگین بهاری زرد

وقتی که در بهت خیابان سیب سرخی را

دستان من تقدیم دستان قشنگش کرد

رنجید  از من رفت ، توفان شد و گم کردند

تصویر  چشمان نجیبش را غبا ر و گرد

فریاد کردم  هر  چه می خواهی همان باشد!

گفتم که باشد ، هر چه می خواهی  همان ، برگرد

من بودم و من در خیابانی  سیاه از دود

با مردهای مرده ، زنهای  کبود از درد

خون گریه می کردم و گم می شد  صدای من

در زوزه های رخوت آلود سگی ولگرد

من گریه می کردم ولی می دیدم آن سوتر

 مثل همیشه باز هم لبخند می زد مرد


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 7:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چندی پیش روزنامه مردم  مشهد " شهر  آرا " در صفحه ادب و هنرش  مصاحبه ای را با من ترتیب داد که برای شخص من این مصاحبه جالب بود. مشروح این مصاحبه را دز زیر می خوانید:

شهر  آرا : از خودتان بگویید ؟ در  صبح دوشنبه چهارم تير 1358 در بيمارستان  مادر  در  خيابان كوهسنگي مشهد متولد شدم. پدرم كارمند  دادگستري  و  مادرم معلم بود و من فرزند نخست  خانواده اي  بودم  كه پس از  من چهار  فرزند ديگر در  آن متولد شد . تا سال 1368 در خاستگاه اجدادي ام گناباد زيستم و پس از  آن همراه خانواده زندگي در  مشهد را آغاز  كردم. كودكي را روي رنگين  كماني از  شعر  و بازي و هيجان  سر خوردم و باليدم  تا در شانزدهمين يا هفدهمين سال زندگي ، سرودن را به طور جدي  تجربه كردم . با علاقه و عشق بسيار، تحصيل در دانشگاه را در رشته علوم سياسي دانشگاه اصفهان آغاز  كردم و پس از آن نيز در يكي از گرايش  هاي  همين رشته تحت عنوان مطالعات منطقه خاورميانه در دانشكده روابط بين الملل وزارت خارجه  در  مقطع فوق ليسانس پذيرفته  و در  سال 1385 از آن دانشكده به عنوان دانشجوي ممتاز فارغ التحصيل شدم. در  سال 1382 پس از طي مراحل آزمون به استخدام سازمان صدا  و سيما در آمدم  و هم  اينك نيز به عنوان  سردبير تحريريه معاونت اطلاعات و اخبار  اين سازمان مشغول به فعاليتم . عشق به شعر  و سياست از  نوجواني تا امروز در من شعله مي  كشد  و همين عشق ، شريك بهترين روزهاي زندگيم  را ، همسرم را كه خبرنگار خبرگزاري  جمهوري اسلامي است در سال  1383  به من بخشيد و اكنون نيز پسري  حدودا سه ساله به نام سجاد دارم كه خداوند روزي صد بار  زيباترين هديه  اش را در لبخند  او به من مي بخشد . افزون بر  كار  در صدا و سيما ، مدتي است  مدرس  دانشگاه جامع علمي كاربردي در رشته خبرنگاري  هستم . در همه اين سالها شعر، چون دوستي مهربان  همراه من بوده است. كسب مقام دوم جشنواره سراسری  شعر  دانش آموزي  و مقام نخست شعر  دانشجويي كشور  در سالهاي 76 و  78  و كسب  مقام اول جشنواره هاي سراسری  چون طريق جاويد( سال  81) ، شبهاي  شهريور( سال 83 )  و  جشنواره منطقه اي شعر  و نثر عاشورا ( سال 87) از  ديگر موقفقيتهاي من در اين حوزه بوده است.  وبلاگي  ادبي با عنوان " قاف  " دارم و  هم اكنون نيز  مجموعه اي از غزلها ، چهارپاره ها ، مثنوي ها و رباعيها و دو بيتي هايم تحت عنوان " شالي  از  شكوفه "  زير چاپ است كه  به زودي روانه بازار مي شود.

 به حیث موسیقی  شعر شما تابع نظام موسیقیایی کلاسیک است سرودن  در قالب مسمط  - اوزان طولانی و غزل  .. نظرتان  در مورد جایگاه موسیقی در شعر چیست؟  موسيقي عمود محكمي است كه شعر بر  آن تكيه كرده است و اگر نباشد به نظرم  بناي شعر سر فرو  ريختن خواهد داشت. شعر را بدون موسيقي نمي توان تصور  كرد. حتي در شعر سپيد هم موسيقي در لابلاي كلمات جاري  است. بي ترديد مرز شعر  و نثر را موسيقي مشخص مي كند.

نظرتان راجع به جریان های ادبی نو چیست؟ راجع به جریان   پست مدرن؟ وسوسه نشده اید  ناخنکی بزنید و تجربه کنید ؟ هيچوقت وسوسه نشده ام. به دو دليل: يكم آنكه  شعر زبان روح آدمي است و روح من هيچگاه نتوانسته و  نمي تواند به زبان پست مدرن حرفهايش رابزند. خوب يا بد ، شعر پست مدرن هيچوقت چندان جاذبه اي برايم نداشته است و دوم آنكه شعر افزون بر آنكه زبان روح آدمي است ،‌ بايد زبان مردم زمانه نيز باشد و من معتقدم كه جريان هاي ادبي نو و به ويژه جريان پست مدرن هنوز نتوانسته اند زبان  مردم زمانه ما  باشند، هر چند طرفداراني  دارند. اين حقيقت روشن كه  همه ما  هنوز در غالب  عرصه هاي زندگي ،  از سنت  نرسته ايم و با مدرنيته  در  جداليم ، پست مدرن  را جرياني زودرس مي نماياند.

 در شعری سروده اید " پرندگان همه می دانند که عشق رمز پریدن هاست ؟  " رمز پرواز در آسمان ذهن شما چیست؟ آن زمان كه اين غزل  را سرودم ، يعني حدود 10 سال پيش گمان مي كردم كه فقط عشق رمز پريدن است و حالا پس از 10 سال بر اين عقيده ام كه عشق به تنهايي  براي پريدن  كافي نيست ، پريدن  بال  مي خواهد و بال براي هر كسي مي تواند معنايي داشته باشد. اينكه رمز  پريدن در ذهن من  چيست مهم نيست ، مهم اين است كه من هنوز  هيچ امكاني براي پريدن ندارم.

 معدود کارهای سپیدی که سروده اید با تصاویر روشن و بدیع کار های زیبا و موفقی بوده اند چرا کمتر در این قالب کار می کنید؟ پس از همسرم كه عموما مرا تشويق مي كند ، شما اولين كسي  هستيد كه مي گوييد كارهاي سپيد من  كارهاي  موفقي بوده  است. از اين اظهارنظرتان ذوق زده شدم ، چون خودم هنوز چنين احساسي ندارم و براي همين به قول شما كمتر در اين قالب كار  مي  كنم  و نيز به همين دليل هيچگاه سروده هاي سپيدم  را در هيچ محفلي  ارائه  نكرده  ام . ضمن اينكه به طور  ناخودآگاه اولين جرقه هاي شعر در ذهن من عموما به شكل موزون  روشن مي شود. ولي بسيار  به سپيد گفتن علاقمندم. دنياي  خوب و آرامي دارد. اين تشويق  شما را جدي مي گيرم و خدا بخواهد بيشتر به سپيد خواهم پرداخت .

در وبلاگتان  شعری از سیف فرغانی آورده اید شور عدالت خواهی و دغدغه های متعالی انسانی کلامتان کدام رسالت را در شعر برای شما ایجاب می کند؟ من جز  كساني  هستم كه به هنر براي اخلاق معتقدند ، نه به هنر براي هنر . هنر هر چه باشد، شعر  يا نقاشي يا سينما  اگر رسالتي براي خود متصور نباشد ، چيزي كم دارد. كساني كه با  روحيات من بيشتر آشنايند ، مي دانند كه من بيش از آنكه دغدغه هاي شعري  و ادبي داشته باشم ، دغدغه  هاي سياسي و اجتماعي دارم . اما متاسفانه شعرم كمتر  آينه اين دغدغه هاي بسيار  جدي است. شايد علتش همين باشد كه شعر را جدي نگرفته ام.يعني  اينكه  شعر بر همه ابعاد زندگي من سايه نيفكنده  است. شعر براي من هميشه ساعت تنفس است.اما شعرهايي هم دارم كه اين دغدغه ها تمام قد در  آن ايستاده اند.

با توجه به رشته تحصیلی تان بفرمایید اوضاع اجتماعی و سیاسی هر دوره و عصری چه تاثیری بر اشعار شاعران دارد ؟ خود شما چقدر تاثیر گرفته اید؟بررسي دوره هاي  ادبي مختلف  به لحاظ  تاريخي ،  نشانگر آن است كه اوضاع سياسي و اجتماعي عموما شعر هر  روزگار  را بسيار تحت تاثير قرار داده  است و نمونه هاي روشن بسياري  در اين باره موجود است. همين قصيده شكوهمند سيف  فرغاني  شاعر قرن هفتم و هشتم  هجري با مطلع " هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد ... هم رونق زمان شما نيز بگذرد  " كه من در  وبلاگم آورده  ام  ، واكنش مقدس اوست به سلطه مغولان بر ايران . شعر  بزرگي چون حافظ نيز  آيينه تمام نماي عصر  اوست و همچنين شعر  عصر بازگشت كه متاثر است از  وقايع انقلاب مشروطه و نهضت آزاديخواهانه ملت ايران. جريان شعر پس  از انقلاب  و  دفاع مقدس هم نمونه برجسته اي از اين تاثير است. حتي جنبش اصلاحات  نيز در سالهاي  اخير فصلي جديد را در  ادبيات  ما  گشوده و وا‍ژه ها و مفاهيمي  تازه   را به  آن وارد  كرده  است. من هم فرزند انقلابم و با انقلاب پا به عرصه هستي  نهاده و با  آن  باليده ام و از اين جهت زبان و محتواي  شعر من مانند  بسياري از  شاعران هم روزگارم ،  بسيار تحت تاثير شرايط  سياسي  و اجتماعي  بوده  كه در  آن  زيسته  ام. چه بسا اگر  در شرايط تاريخي ديگري زندگي مي  كردم  ، شعر من حال  و هواي متفاوتي  داشت.

ساختار مسلط بر شعر امروز چه ساختاری است ؟ساختار سیاسی ، اجتماعی ، ؟ شاید هم اقتصادی؟ منظورتان را درست نمي فهمم .اگر منظورتان اين است كه شعر  امروز ايران تحت تاثير چه ساختاريست ، بايد بگويم همه اين ساختارهايي كه شما گفتيد از  يكديگر  متاثر  است  و در  واقع يكيست . شرايط  اقتصادي  و اجتماعي  هر  جامعه اي تحت تاثير شرايط سياسي  ان است و از  اين جهت شعر  امروز ما قطعا تحت تاثير  همه اينهاست. اما اگر منظورتان اين است  كه محتواي  غالب  بر شعر  امروز ايران بيشتر  سياسي است  يا اجتماعي  و اقتصادي ، من محتواي  مسلطي نمي بينم. شايد عيب  از  نگاه  من است.  اما  گمان مي كنم كه اين هم به علت شرايط تاريخي  خاصي است كه ما در آن قرار داريم. در  جوامعي چون ايران  كه در دوره گذار  از سنت به مدرنيته قرار دارند، سير تحولات سياسي  و اجتماعي  بسيار سريع و شگفت انگيز  است و شايد همين مسئله سبب  شده است  كه شعر  امروز ايران نيز محتواي  غالبي نداشته نباشد.

برویم سراغ شعر مشهد آیا امروز ما شاعرانی داریم که در آینده بشود از آنها به عنوان افق های شعر خراسان یاد کرد؟ به طور قطع چنين است. من حتي  مي توانم نام ببرم. اما حقيقتي تلخ وجود دارد و آن اين است كه فرصت براي همه برابر  نيست. از  يكسو فرصت رقابت براي ماندگاري  بيشتر به نفع شاعران پايتخت نشين است . بسياري  از  كساني كه امروز در شعر ايران صاحب نام هستند ، اگر در شهرهاي خودشان مي ماندند و راهي تهران نمي شدند ، بعيد مي دانم نامشان بزرگ مي شد. از سوي ديگر حتي در پهنه خراسان ، نيز فرصت ها يكسان نيست.متاسفانه شعر هم مانند بسياري از بخشهاي  جامعه  گرفتار تيولداري  است.  تلخ يا شيرين ، حقيقت اين است كه امروز بعضي فرصتهاي رشد در  اين عرصه  ، سندي  است كه به نام برخي افراد يا گروههاي  خاص ثبت شده است و گرنه شعر  خراسان امروز بالنده  تر  از  هميشه ، رو به حركت است. اگر چه وضع مجامع  ادبي ما چنين چيزي را نشان نمي دهد ، اما  استعدادي شگرف در اين زمينه  وجود دارد و ما زنان  و مردان  بسياري  داريم كه مي تواند نامشان به حق ماندگار و شعرشان در آينده ،  خورشيد تارك شعر خراسان باشد.

شعر شما چقدر تصاویر زنده ای از زندگی خودتان است؟ شعر من تاريخچه زندگي من است. اين واقعيتي است كه خودم بيش از همه بر  آن واقفم و آن را درك مي كنم.

 ترجمه های  آثار ادبی و مخصوصا شعر چه ضرورتی دارند خود شما با آثار ترجمه چقدر آشنایی دارید؟ شكي نيست كه ترجمه  ، همواره نقش بسياري در تبادل  ، پويايي و ماندگاري فرهنگ ها دارد. من شخصا به شعر  ترجمه علاقمندم و كم و بيش  و به صورت پراكنده در اين زمينه  مطالعه كرده ام .اما معتقدم مترجم شعر ، بايد شاعر باشد . در غير اين صورت شاعرانگي شعر،  تحت تاثير فن ترجمه قرار  خواهد گرفت و اين رسالتي ديگر است براي شاعران . از  آنجا كه من علاقه فراواني به زبان آموزي و  آشنايي نسبتا مناسبي با زبان انگليسي دارم ، از سالها پيش علاقمند به فعاليت در  اين حوزه بوده ام كه تا كنون ميسر نشده است  و اميدوارم روزي اين هدف محقق  شود.

حجم وسیعی از کار های شما در قالب  ادبیات آیینی اتفاق افتاده  کدام دغدغه نگاه شما را به این سمت و سو کشیده است؟ اين مسئله يكي از همان تاثيراتي است كه در يكي از  پرسشهاي شما مطرح شد . تاثير شرايط سياسي  و اجتماعي بر شعر.بي ترديد ، انقلاب اسلامي كه من همپاي آن بزرگ شده ام ، بر تحكيم حضور ادبيات  آييني در عرصه كلي ادبيات معاصر نقش بي نظيري  داشته است. از سوي ديگرمحيط تربيتي  و خانواده اي كه در  آن پرورش يافته  ام نيز در اين زمينه بسيار  تاثير گذار بوده است.عشق ، شيفتگي ، ارادت ، اخلاص و محبت به آستان آسماني خاندان رحمت آن چيزي است كه من در  لحظه لحظه زندگي شخصي ام با تمام وجود احساس كرده ام، البته به اندازه ظرفيت محدود وجود  خودم  و اين احساس قطعا  تحت تاثير خانواده در  من شكل گرفته و در  شعرم نمود يافته است.

و در  پایان اگر حرفی مانده است ؟ در  پايان مي خواهم در  اين فرصت فراهم ، سر تعظيم فرود آورم در مقابل پدر  و مادرم  كه هريك به نوعي زمينه را براي  موفقيت و بالندگي  من فراهم كردند. پدر و مادري كه سادگي و  مهرباني شان براي من ميراثي گرانسنگ و  جاودانه است و نيز  همسرم  كه شريك  شاعرانه ترين روزها و همراهي  صبور ، فهيم و بزرگوار و نقطه روشني از اميد  در همه  مراحل  زندگي ام بوده و هست و بسيار مرا در اين عرصه تشويق مي كند و نيز  مي خواهم يادي  كنم از  شادروان استاد ذبيح الله صاحبكار  كه بسياري  از  شاعران جوان اين شهر چون من ، شكفتگي شعرشان را مديون آفتاب بلند مهرباني و توجه  اويند و ياد او در دلهاي  ما  جاودانه است.


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 4:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


در این فرصت مجازی کمتر می شود که شعری را از شاعر دیگری بگذارم ، اما این شعر  جزء معدود شعرهایی است که فرق می کند...اگرچه بخشهای  محدودی از این شعر  به لحاظ  محتوایی با تفکرات من سازگار نیست، اما کلیت این شعر آنقدر زیبا ،ملموس و تاثیرگذار  است که نتوانستم از  آن چشم  بوشم .این سپید زیبا کاری  است از علی محمد مودب شاعرتوانای خراسانی اما پایتخت نشین ...

می‌توانستیم
در صف‌های نان
قرارهای عاشقانه بگذاریم
در فروشگاه‌های بزرگ، قایم‌باشک بازی کنیم
و در کارخانه‌ها شعر بخوانیم
اگر غم نان نبود
اگر دروغ نبود


می‌توانستی صدای مرا از حنجرة خودم بشنوی
و چشم‌هایم را از پنجره‌های دیگران نبینی

بلدم شعر بگویم ببین:
«ما چنان دو قاب عکس
در نگارخانة جهان
از اتفاق رو به روی هم
تو چه می‌کنی؟
من چه می‌کنم
تو به حال من خنده‌ می‌کنی
من برای تو گریه می‌کنم»


سازندگی خرابم کرده‌ است
اصلاحات، فاسدم خواسته
و از عدالت، سهمی نبرده‌ام
ما نام‌هایمان را با هم معاوضه می‌کنیم
حرف‌هایمان را، شعارها و صندلی‌هایمان را


بلدم بنویسم
اما گریه نمی‌گذارد
فرقی میان احمد و محمود نیست
میان حسین و حسن
میان من و تو


گلوله‌ای به قلبم شلیک می‌کنی
و چشم‌هایم را می‌دزدی
تا برایم گریه کنی!


حیرت نمی‌کنم
چرا که دیده‌ام
صاحب‌خانه، رئیس‌جمهور مستاجرهایش است
مرد رئیس‌جمهور زن‌ها و بچه‌هایش
مدیر شرکت، رئیس جمهور منشی‌هایش
کاندیدای شکست‌خورده، رئیس‌جمهور هوادارانش
و رانندة تاکسی، رئیس‌جمهور همه
مگر تو در وبلاگت
رئیس‌جمهور خوانندگانت نیستی؟


اگر به جای تو بودم
خودم را می‌کشتم
اگر به جای من بودی،خودت را می‌کشتی!


تبلیغات انتخاباتی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود
و آشوب‌های سرخ و سبز
فقط گاهی تو آتش را می‌بینی
و گاهی من
تنها شاعر همیشه فریاد می‌زند

بیکارم من می‌فهمی؟
بیکارم و از هیچ رنگی، حقوق نمی‌گیرم
پدرم بیمار است
هفتاد و پنج ساله
و در بوستان‌های مشهد بازنشسته نیست
(مجبورم بگویم کار می‌کند
و صاحبکارها حق بیمه‌اش را نریخته‌اند
امیرحسین شش ساله است و کفش ندارد
پدرش، دوازده سال پیش معتاد شده است
وقتی که شانزده ساله بوده است!
-با عرض معذرت از مجید مجیدی!-
مجبورم بگویم مهدی بیست‌و پنج سالش است
اما هنوز فلج اطفال رهایش نکرده !
مجبورم بگویم
اگرچه شعرم خراب شود!)


کلاس موسیقی که سهل است
«اگر پارتی بازی نمی‌شد
به پارتی هم می‌رفتم»
دیروز برای خواهرم ندا گریه کردم
اما سال‌هاست عزادار هاجرها و کنیزوهایم
می‌توانی رد اشک‌هایم را
بر صفحه‌های کتاب‌هایم بگیری!
تو اما فقط آن را می‌بینی که نشانت می‌دهند!
چینی، پاکستانی، مصری، عراقی
برای دایی‌علی گریه کرده‌ام
که به جرم قدم زدن با خواهرش
بیست و پنج سال است به آلمان تبعید شده است
برای امین‌آباد شهر ری
که در خانة‌های بیست و پنج متری‌اش، دو خانواده زندگی می‌کنند
در حالی که پیاده‌روهای خیابان ولیعصر
میلیاردی بازسازی می‌شوند
نه فقط برای هواپیمای سی‌یکصدوسی ارتش
که برای تصادفی‌‌های جادة تربت‌جام- مشهد هم گریه‌ کرده‌ام
برای رویا که ناخن‌هایش را می‌جوید
پدرش صرع دارد و بیمه ندارد
نامادری‌اش کلیه ندارد و بیمه ندارد
پدرش صرع دارد و انگشتش را ارة‌برقی بریده است
و امروز سحرگاه، رویایش
از جادة اصفهان-تهران به کما رفت!
حتی برای عراقی‌ها با گریه شعر گفته‌ام
با آن‌که وقتی به سربازی رفتند
پسر عموهایم را کشتند!


نه سخنگوی رئیس‌جمهورم
و نه در ستادی سبز شده‌ام
اما شاعرم و طبق قانون این جنگل الکتریسیته
لابد رئیس‌جمهور خوانندگانم هستم
پس حق دارم نطق کنم!
خوشت نمی‌آید، از کشور کلمات من برو بیرون
یا تا قیامت کامنت بگذار!

این اشک‌آورها تمام نمی‌شوند!


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 11:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت