باران

تعبیر خوابهای منی باران

حالا که بی مضایقه می باری

بر این کویر تشنه تفتیده

از لابلای صاعقه می باری

همرنگ خوابهای منی باران

ترکیب سبز و صورتی و آبی

آغاز جشنواره شادابی

پایان بی قراری و بی تابی

در روزهای روشن فروردین

با دسته های چلچله برگشتی

رویای من دوباره محقق شد

از مرزهای فاصله برگشتی

هر چند دور و دیر ولی حالا

حس می کنم دوباره که اینجایی

این هدیه قشنگ خداوند است

پاداش سالهای شکیبایی


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۹:۴۹ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


یادی از گذشته

این روزها حال و هوای گذشته های دور در دلم تازه شده.جلسات شعر شنبه های ارشاد ... میکده ای که ساقی اش پیری وارسته بود و همگان را سرمست می کرد از باده صافی شعر . به جرات می گویم که هیچکس در این شهر جای  استاد صاحبکار را نگرفت. روحش شاد و آرام . وقتی که رفت مثل تسبیحی که رشته اش بگسلد و دانه هایش  پراکنده شود جمع ما پراکنده شد. چقدر ... چقدر جایش خالیست.

این روزها حال و هوای گذشته های دور در دلم تازه شده ... روزهایی که جوان تر بودم و جانم سرشار  بود از طراوت شعر و اکنون چقدر دریغ دارم بر آن روزهای شگفت که خالی ام از هر تغزل و ترنم عاشقانه ای . شعری از آن روزهای عزیز تقدیم به همه آنها که در این حس غریب با من مشترکند.

"آن شب زیبای سفر"

نام سبزی که به دل نیست سر انکارش     می چکد از نفسم رایحه تکرارش

یک بهار از غزل ناب به جانم بارید            او که گل  می دمد از نازکی رفتارش

چقدر دوخته ام چشم بر این جاده دور        چقدر سوخته ام در عطش دیدارش

مانده در خاطر من آن شب زیبای سفر      و نگاه زغم و شوق و غزل سرشارش

آن عزیزی که مرا فرصت دیدار نداد           "هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۵۵ بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان

بیش از سالی است که به این صفحه سری نزده ام.علت همان چیزی است که این روزها بسیاری از ما را از دنیای شور انگیز شعر دور کرده است؛ واژه ناخوشایند " مشغله ".

اما بهار شور آفرین است ... بخواهی یا نخواهی بر تو می وزد و حال و هوایی تازه را در دل برمی انگیزد و من به یمن بهار دوباره آمده ام.

راستش را بخواهید بسیار دلتنگم برای خاتون شعر که قدم بر دیدگان حقیر نهد و بنده نوازی کند به جوشش غزلی .منتش  را می کشم اما به شمارم نمی اورد گویا.

لیک در این مدت دوستان عزیزی سراغم را گرفته اند که سپاسگزار لطفشان هستم و برای عرض ادب به ساحت مهربانشان این پست را با  چند  رباعی شاعرانه تر می کنم...

 

از کوچه گرم آفتاب آمده ام               با بار عطش به شوق آب آمده ام

دریاب مرا به جرعه ای هان نکند      غفلت زده در پی سراب آمده ام

***

ما از سفر کشف و شهود آمده ایم         از قله آسمان فرود آمده ایم

اما خبری نیست در اینجا ، نکند          ما دیر رسیده یا که زود آمده ایم

***

ای عشق ! چقدر مهربانی بر من           انگار که لبخند جهانی بر من

یک باغ پر از شکوفه در خنده توست    یک دامن از آن نمی تکانی بر من؟

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دو غزل در یک نگاه

"انتظار"

به انتظار نشستم بهار آمدنت را

نسیم با خودش آورده بوی پیرهنت را

چه اتفاق قشنگی است لحظه لحظه شماری

به شوق آنکه ببویم دوباره عطر تنت را

چه اتفاق عزیزی که بی بهانه و عذری

برای بودن با من رها کنی وطنت را

بیا بیا که ببارم به پات بوسه و باران

بیا که پر کنم از نقل و از عسل دهنت را

نلرز در شب بوران ، در این هجوم زمستان

بیا ببخش به آغوش گرم من بدنت را

مریض عشق به جز مرگ راه چاره ندارد

بیا به خاک سپار این شهید بی کفنت را

-----------------------------

"وداع"

وداعش  گفتم و در آسمان باران تراکم کرد

نگاهی سوی من فرمود و بر رویم تبسم کرد

نگاهش  رخصتی بود و دل بی دست و پای من

به آن یک جذبه عمری دست  و پای خویش را گم کرد

تراش قامتش از دور در چشمان حیرانم

بلندای  درختان بهشتی را تجسم کرد

مرا بوسید و از یک بوسه اش در جان مشتاقم

چه طوفانی پدید آمد، چه دریایی تلاطم کرد

دلم می ترسد از خواهش که دورم می کند از عشق

همان کاری که با حوا و آدم طعم گندم کرد

مرنج از من که اینسان خو گرفتم با فراق تو

دلم ناچار با تقدیر محتومش تفاهم کرد

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۹:۵۸ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


حسرت جاوید

دلتنگ طلوع توام ای صبح دل انگیز

 ای چشم غزلخوان غزلجوش غزلخیز

 

ای باغ معطر شده از نسترن و ناز

ای حسرت جاوید من ای غبطه برانگیز

 

با یاد تماشای تو هر شام و سحرگاه

با بغض گلاویزم و از خاطره لبریز

 

بدنامی و آوارگی و تنگدلی هیچ

این عشق دریده است به من جامه پرهیز

 

تا مرز جنون برده دلم را به خیالی

آواره مرا خواسته از بلخ به تبریز

 

تکرار نگاه تو مرا قند مکرر

نام تو عسل ، خنده ناز تو شکرریز

 

می میرم و جز عشق مرا درد دگر نیست

در عشق شکستند کسان دگری نیز

 

بسپار  به من باغ شکوفای دلت را

می ترسم از این لشکر یغماگر پاییز

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰:۱۵ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


قاصدک

شوق آغوش  تو افتاده به جانم ، جانم !

آتشی ریخته بر پیرهن و دامانم

 

آتشی کز جگرم شعله به دامانم زد

عطش عشق  کسی بود، خودم می دانم !

 

تن تبدار من و تشنگی  و داغ و فراق

ظهر آتش زده چله تابستانم

 

از  جنوب  نفست تا که شمالی  بوزد

در شب شرجی  چشمت غزلی می خوانم

 

می شناسی تو مرا ! خوب تماشایم کن

من همان قاصدک  گمشده در طوفانم

 

خبری نیست مرا جز غم سرگشتگی ام

راه گم کرده و آواره و سرگردانم 

 

به  پناه آمده ام ! کاش مرا دریابی

شوق آغوش  تو افتاده به جانم ، جانم!

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داغ تو بر دل شعر

برای زنده یاد  استاد محمد قهرمان

رفتی  و گذشت هر  چه بود ای شاعر

از شعر و ترانه و سرود ای شاعر

 

گفتند که از  شعر  خراسان پیری

رفته است ولی چقدر  زود ای  شاعر

 

ما با تو هنوز درددلها داریم

هنگامه رفتنت نبود ای شاعر

 

گفتیم که چشم دیدنش نیست تو را

این چرخ بداندیش حسود ای شاعر

 

حالا تو کجایی که ببینی ما را

با سینه ای از زخم کبود ای شاعر

 

برگرد و ببین که در نبودت ما را

جاری است ز دیده رود رود ای شاعر

 

دیدیم در  آسمان تکان دادی دست

دستی  به نشانه درود ای شاعر

 

دیدیم نشست داغ تو بر  دل شعر

کاری نتوان کرد! چه سود! ای شاعر


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۵۲ بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خبر  کوتاه بود و تلخ و باور نکردنی

 

 

استاد محمد قهرمان هم رفت

 

حرفی برای گفتن نمی ماند


 

نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۸ بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ماهیان اسیر

در هم تنیده ایم چو گلهای نسترن

گاهی تو سرخ می شوی و گاه نیز من

در هم تنیده ایم چنان شاخه های تاک

سرمست طعم نوبر انگور در دهن

عشق است می کشد به تغزل لب مرا

عشق است اینکه می کشدم سوی خویشتن

ما مثل ماهیان اسیریم در دو تنگ

یک روح عاشقیم که آواره در دو تن

دیوانگان شهر غم انگیز عاقلان

بیهوده نیست هر دو غریبیم در وطن

یوسف! مرا به سمت زلیخا شدن مبر

ترسم که باز پاره کنم بر تو  پیرهن


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۳۷ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


یک مثنوی  قدیمی...با عذرخواهی از دوستانی  که برایشان تکراریست.

"دختر تابستان"

آدمم ، اهل  زمینم ، دل تنگی دارم

مادرم  گفته که چشمان قشنگی دارم

مادرم گفته که در ماه تموزم زاده است

آفتاب از  نفس شرقی من گل داده است

من سحر زادم و خورشید غزلخوان من است

صبح یک چشمه ز چشمان درخشان من است

روشنی  از افق چشم سیاهم پیداست

دختر  مشرقم از  طرز نگاهم پیداست

به بهار و نفس باغچه عادت دارم

من به روییدن یک برگ ارادت دارم

دختری اهل  زمینم که دلش  تنگ شده است

گل سرخی که به جادوی کسی سنگ شده است

مادرم گفته که دیوانگیم گل کرده است

چند وقت است مرا سخت تحمل کرده است

باورش نیست که این رود پر از طغیان است

این خزان دیده همان دختر تابستان است

نی ز نالیدن من حس  غزلخیز  گرفت

شرجی چشم مرا بارش یکریز  گرفت

من به باران، به اجابت، به دعا محتاجم

من به دستان پر از  مهر خدا محتاجم

دختری اهل  زمینم که دلش  تنگ شده است

گل  سرخی  که به جادوی  کسی  سنگ شده است...

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۷ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای امیرکبیر

 "سامان بیسامان"

طنینی از صدایت مانده در گوش پرستوها

که می کوچاند آنها را از آن سوها به این سوها


نمایی از نگاه نافذت جاریست در دریا

که عمری برده دل از خیل صیادان و جاشوها


نسیمی می وزد از باغ کاشان که از کراماتش

شکوفا می شود گلهای قالی ها و زیلوها


کسی قدر تو را نشناخت، نام تو کتابی شد

کتابی خوانده يا ناخوانده در اعماق پستوها


ولی ما نقش خاقان شاه را بستیم با شوکت

به گلدان ها و لیوان ها، به تخت و برج و باروها


بخوان شرم از نگاه ما، مگر ما را ببخشایی

که شیران را بدل کردیم با موشان و زالوها


در این سامان بیسامان امیری کاش بازآرد

خرد را بر سر جانها و غیرت را به بازوها


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۸:۵ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به آفتاب سلامی دوباره:

روزگار غریب  است. روزی که بنای این خانه مجازی  را به شوق افکندم گمانم این بود که هر  روز  به آن سری خواهم زد و به کلامی تازه آذینش خواهم بستتا گرد بر سر و رویش ننشیند. مجالی مغتنم خواهد بود برای دیدار و گفتگو با اهل دل . اما اکنون دو سال می رود که مرا هیچ ذوق و انگیزه ای بر این کار  نمانده است. البته بارها به شوق دیدار یاران به این خانه سرک کشیده و در مواردی  بسیار از ابراز  محبتهای  آنان شرمنده شده ام .چه بسیار  دوستان بزرگواری  که در این دوسال بارها تا قاف آمده اند و به یادگار پرچمی بر  فراز  آن برافراشته اند و من حتی  یکبار  به خانه های مجازی شان سری نزده ام که این خود مایه شرمندگی مضاعف  است. روزگار  اینگونه است گاهی، گاهی آنقدر گرفتار روزمرّگی ها می  شوی که به روز مرگی می  افتی.اما من گر چه در این دو سال در حوزه شعر  کم کار  بوده و آنچنان که شاید در  هوای  غزل و مثنوی نفسی از سر طراوت تازه نکرده ام،اما دست اندرکار نثرم. نگارش یک رمان تاریخی در  پنج فصل که دو و نیم فصل آن پایان یافته است و بر اساس برنامه ریزی اگر دست و نفس حضرت حق مدد فرمایدحداکثر یکسال دیگر  به دست چاپ خواهم سپرد و البته چون کار تاریخی است تحقیقات گسترده و وقت و حوصله بسیار می طلبد. دعایم کنید که به سرانجام رسد. به هر حال آمدم که بگویم زنده ام چون بعضی عزیزان در مطالب خود خصوصی این پرسش را مطرح کرده بودند که "فلانی زنده ای ؟" دعایم کنید که چشمه واژه هایم نخشکد و خداوند به زودی بر این بنده اش منت گذارد به رویش غزلی تازه. تا دیداری دوباره...

و یک رباعی...

از کوچه گرم آفتاب آمده ام

با بار عطش به شوق آب امده ام

دریاب مرا به جرعه ای، هان نکند

غفلت زده در پی سراب  آمده ام!

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۱۹ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


"به پیشگاه ماه شکافته "

تا نتابد ز فراسوی افق

ماه نورانی پیشانی تو

شب  پرستان به مصاف آمده اند

دشنه در دست به ویرانی تو


تشنه ای تشنه تر از ظهر کویر

آب در یک قدمی می رقصد

آسمان روی زمین می افتد

در شط خون علمی می رقصد


مشک از دوش تو افتاد به خاک

خاک عالم به سر دریاها

زیر این بار  گران نیست شگفت

بشکند  گر  کمر  دریاها


رودها تشنه لبهای تواند

ابرها  محو تماشای  تواند

آبهای همه عالم خجل از

وسعت  آبی دریای  تواند


بوسه زد تیغ به پیشانی  تو

هان ! ببینید چه شق القمری

آسمان باز  گشوده است آغوش

می رسد هر  دم از این باغ ، بری

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۲۱ بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شالی از  شکوفه  برتر  شد

کتاب شعر "شالی از  شکوفه " در هفتمین جشنواره قلم زرین عنوان مجموعه شعر برگزیده سال ۸۸ کشور  را به خود اختصاص داد.

به مناسبت ۱۴ تیر روز ملی قلم ، هیئت داوران هفتمین جشنواره قلم زرین کتاب  " شالی از  شکوفه " را  از  میان دو هزار عنوان کتاب  شعر  منتشر شده در  سال ۸۸ به عنوان کتاب برگزیده سال انتخاب کرد.

افزون بر این کتاب ، همچنین مجموعه شعر  " روزی کبوتری  " اثر عباس باقری از سیستان و بلوچستان (نشر فصل پنجم ) در بخش  شعر  سپید به عنوان  کتاب برگزیده سال معرفی  شد.

این جشنواره هیچ اثری  را در دو بخش داستان و پژوهش  ادبی ، واجد شرایط  احراز  عنوان کتاب  سال ندانست و فقط از داستان  "مامور" نوشته موذنی  و  پژوهش  "از  پاژ  تا دروازه رزان " اثر محمد جعفر یاحقی تقدیر شد.

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۸ قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


"هجوم غوغا"

آیــــینه ای نماند میــــان غــــبارها

خون شد در این میان دل آیینه دارها

طوفانی از تبر به تن سروها و بعد

رنگ خــــــــزان گرفت تمام بهارها

ضحاک مرگ باز نشسته است بر سریر

از دوش و قلب و دیده بر آورده مارها

مردان مرد بر سر پیمان سرخ خویش

سر را سپــــرده اند به آغوش دارها

چون دور ، دور بی خردان است و ناکسان

در  هم شکسته است همه اعتبارها

این نابرادران برادر ، "شقـــاد" را

کردند رو سفیـــــد همـــه روزگارها

دوران ندیده است چنین روزها که ما 

دیدیم در اسارت تنــــــگ حصارها

در این هجوم وحشی غوغا و خون و مرگ

می آید این ندا ز همـــــه کوهسارها

هشدار روبهان و سگان گرسنه را !

شیران نرفته اند از این بیشه زارها

 

 


 

نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۹:۴۱ بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت